تبليغاتX
فانوسبان
پرواز رسم ما بود...

قطب زاده از امام خمینی (ره) پرسیدند حال که به خاک ایران قدم می گذارید چه احساسی دارید؟!

- هیچ

این خبر هم مانند دیگر اخبار مربوط به امام منتشر شد لیکن مغرضین و بهانه جویان مکرر با تلفن سوال می کردند که چرا امام از ورود به ایران هیچ احساسی ندارند ؟! ایرانی که این همه فداکاری کرده و جوانان عزیزش را نثار انقلاب  اسلامی نموده است.
کلی از وقت دفتر، صرف جوابگویی این افراد می شد و ناگزیر برایشان توضیح داده می شد که منظور امام این است ...

اما از آنجائیکه همه چیز از زبان امام زیباتر است روزی خدمت امام رسیدم و ضمن مسائلی که داشتم این موضوع را هم مطرح ساختم. امام که انتظار چنین سوالی را نداشتند با تعجب فرمودند:

" چقدر بی انصافند! اما نسبت به عواطف و احساسات و فداکاریهای مردم در سخنرانی فرودگاه گفتم که این همه عواطف و احساسات بر دوش من سنگینی می کند و من نمی توانم پاسخ آن را بدهم. لیکن راجع به خاک ایران هیچگونه احساسی ندارم زیرا برای من خاک ایران و عراق و کویت یکسان است"

******

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب     جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب               آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

*******

خاطره از حجت الاسلام فردوسی پور

شعر از خیام

دانلود مردان خدا


برچسب‌ها: امام خمینی, خاک ایران, قطب زاده, مردان خدا
نگارش در تاريخ پنجم اسفند 1390 توسط سروش |

غم مخور ایام هجران روبه پایان می رود

این خماری از سر ما می گساران می رود


پرده را  از  روی ماه خویش بالا  می زند                  غمزه را سر می دهد غم از دل و جان می رود

بلبل اندر شاخسار گل هویدا می شود                  زاغ با صد شرمساری از گلستان می رود

محفل از نور رخ او نور افشان می شود               هرچه غیر ازذکر یار از یاد رندان می رود

ابرها از نور خورشید رخش پنهان شوند              پرده از رخسار آن سرو خرامان می رود


وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد

روز وصلش می رسد ایام هجران می رود


شعر از حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه


http://shiawallpapers.ir/wp-content/uploads/2010/10/mahdi-in-to-my-heart-BY-shiawallpapers.jpg

نگارش در تاريخ سی ام اردیبهشت 1390 توسط سروش |

خدایت تو را زینب خواند

چون می دانست همچو مادرت زینت پدری

و دستان برادر را  آرامشگاهت قرار داد

تا بدانی...

ایوب نبی سر تعظیم فرود آورد

آن روز که مادری برای برادران شدی

آن روز که  بعد از نماز صبح  آشنا به رنگ خون پدر شدی

آن روز که پاره های جگرت را به صحرا رها کردی

آن روز که رگبار نیزه ها را به نظاره نشستی

و از آن بالا

آن بالا

 زیبایی را تماشا کردی

 صبر کردی صبراً جمیلا

 عاشورا مرده بود اگر نفسهای حیدری ات به کالبد کربلا نمی رسید

کسی بیدار نمی شد اگر فریادت سحر را باطل نمی کرد

حجکم مقبول

 دعایت مستجاب شد خدا قربانی را پذیرفت

رمی جمراتت با سنگ سخن عجب چشم ابلیس را کور کرد

ولی من کعبه ای را می شناسم که شیطان خود به لب و دندانش سنگ زد

امان...

امان از آن لحظه ای که در نی زار قدم نهادی و حیران...

تو پیر شده ای ؟

یا سالهای بسیار گذشته؟

دستانش؟

زیر سم اسب ها مانده دیگر توان آغوش گرفتن تو را ندارد

صدا را می شنوی؟

"نزدیکتر بیا"

نیزه شکسته ها را کنار بزن زینب

نمایی از داخل ضریح مطهر حضرت زینب سلام الله علیها برای مشاهده در سایز بزرگتر بر روی عکس کلیک کنید

نگارش در تاريخ بیستم فروردین 1390 توسط سروش |

خون زمین به جوش آمده

گسلهای گسسته به هم نزدیک شدند

گاهی زلزله باید حل کند  معما را

پازل ها که مرتب شدند

نقشه کامل می شود

این را از خدا شنیده ایم

از روح خدا دیده ایم 

این روزها منتظرم

انتظاری مضاعف

منتظرم موسی برگردد

یعقوبهای چشم به راه بسیارند

برادران یوسف هم شرف حضور دارند

طبق معمول دم خروسشان پیداست

بگذار

بگذار

امام برگردد

تا بعد...

نگارش در تاريخ ششم اسفند 1389 توسط سروش |

امروز شهر ما هم هوای کرب و بلا کرده بود

دلباختگان ثار الله  همه چشم به راه درب های حرم اباعبدالله بودند

تریلر حامی درب ها وارد خیابان شد  و سیل جمعیت  روان

مسافت زیادی را آمده بود این را می شد از یادگاریهایی که بر بدنه تریلر نوشته بودند فهمید

«یا حسین هرچه نشان از تو دارد مقدس است

خواه مشتی خاک

خواه  دُر و گوهر»

***

دانلود کلیپی از استقبال مردم

فرمت flv   حجم :5.8

فرمت 3gp  حجم:3.4

نگارش در تاريخ بیست و نهم آذر 1389 توسط سروش |

اولین عادت من سینه ی پر مهر تو بود

خاطرم هست هنوز

بی تو بودن چقدر سخت گذشت

اول مهر کلاس اول

حس تنهایی داشت وقتی از پنجره پشت کلاس دست تکان دادی و با دیدن اشکهایم رفتی

همه اش یادم هست

بازی گوشیها          گوش کف دست           پشت گوش را دیدن

نخوابیدی آن شب بیمار شدی با تب من

قد کشیدم آرام

و تو در شادی من فراموشت شد

که چه موقع برف لای موهایت رفت

نفهمیدم از کی وقت جاروی حیاط

کمرت باز درد کرد

در هیاهوهای فرزندت

سر سجاده اشک

تو نشان دادی فقط لبخندت

از کنارت می گذرم مثل اشیای دیگر در خانه 

بی علم به اینکه چطور ترک می اندازم بر قلبت

بی خیال از نگرانی هایت

اما...

یک لحظه

کسی بود که دیگر او نیست!!

به پایان آمد چشمانش

آه...

من امروز به تو می گویم قَدرت را می دانم

پیش از آنکه لوح سنگی، میان من و تو بنشیند

پیش از آنکه آرزو شود لبخندت

پیش از آنکه آرشیو ذهنم همه تکراری از روشن و تاریک لحظه ای از تو شود

منتظر برای درس دنیا نیستم

خوانده ام دستش را

تا قبل فردای جدایی ها

امروز

همین امروز به تو می گویم

دوستت  می دارم

مادر پدرم...

نگارش در تاريخ هفتم آبان 1389 توسط سروش |

بالهایت چه شدند؟

پرواز از یادت رفت؟

برگزیدی خاک را؟

اشتباه پدرت هم این بود

خواست بی پایان شود اما به زمین خورد

گاهی به بالا بنگر

ارتفاع ترس ندارد آنقدر که همیشه تو در این ناحیه  پست بمانی و

فکر یک لحظه پریدن نکنی

بالهایت چه شدند؟

پرواز از یادت رفت؟

سرهاشان پایین است جستجو کردن خاک بهر یک دانه خوراک

 لذت دیدن پرواز پرستوها را از همه دزدیده

پاها را جمع کن با فشاری بر خاک با صدای پرواز

بگشای بالت را

راه رفتن در باد

گذر از آغوش ابرهای نمناک

رؤیت شهرهای آسمان بنیانی

استشمام بوی خدا

خنده ای از ته دل به همه آنهایی که در آن پایین

لای سنگلاخ ها صورتک های "من خوشبخت هستم" به صورت دارند

همتی می خواهد در لحظه

نگارش در تاريخ بیست و نهم مرداد 1389 توسط سروش |
نستوه جاودانۀ مهرم که پایدار

در پایگاه یاد  تو فرزانه

                        پرشکیب

فکر نجات کودک تن را رها کنم

نستوه جاودانۀ مهرم گمان مدار

کز پاره سنگ جور

                     وز نیشخند غیر

در پیش مردمی که نیرزند پیش من

لبهای خویش را بره شکوه وا کنم

یک تن و بی پناه

با دشمنان تو

- آنان که پر فریب به پیکار می روند-

با قدرتی که آخته ام از صفای خویش

پیکارها کنم


چشمم به راه روز سپیدی نشسته است

روزی که پر بود همه از لحظه های فتح

- آنروز دیر نیست -

آنگاه،آنزمان

         تا پرچم مراد تو گیرد سر فراز

با دست شوق

طبال سینه، کوفتن آغاز می کند


«طاهره صفار زاده»

****************************************

*نستوه: جنگجویی که از کارزار خسته نشود و از میدان جنگ نگریزد.


نگارش در تاريخ چهارم مرداد 1389 توسط سروش |

یک روز دوباره بال برمی گردد       ***   در شهر سقوط ،کمال برمی گردد

وقتی چراغ سبز خدا روشن شد   ***   مقصود نبی و آل بر می گردد

نگارش در تاريخ شانزدهم خرداد 1389 توسط سروش |

راه رفتن در مه

دیدن آسان نیست

از کجا این جاده فرعی نیست؟

راه بر به کدامین سو

راه زن هم کم نیست

بی حضورت گذر از گردنه ها ممکن نیست

از پل سست شناسایی راز

وزن این حادثه ها بسیار است

حرف بی تابی یک کوه، کمر مردی نیست

نگران ترک خوردن قلبی هستم

که زمین لرزه و پس لرزه بر او کاری نیست

آن محیط شفاف ز ارتعاش تراواش شده موج جفا می لرزد

تا کی زیر آوار زمان بنشینیم

تا وقتش برسد

زجر ما هم دیدن دارد

هر نفس سختر از لحظه قبل

آخرین دم به امیدی که بازدم به هوای تو درآید

چه دل انگیز است

دیده از قامت دنیا بستن

زیر تاریکی ها

به امیدی خفتن

تا نسیم آید و بیدار کند آتش خامش را

در روز بزرگ

شاید بگذارد،برود

به تلافی روزهای گذر...

شاید هم ماند

برپا داد

درنگی کوتاه

جبران تمامی فاصله هاست

نگارش در تاريخ هفدهم اردیبهشت 1389 توسط سروش |

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود