همیشه داشته ها در برابر نداشته هاست که ارزش پیدا می کنند وقتی در ترکیه سقف خانه ها با سلولهای خورشیدی پوشیده شده بود تا از آفتابی که گهگاه ظاهر می شود آب ولرمی تهیه کنند و در جاده کامیونهایی عبور می کردند که حامل هیزم برای زمستان سرد بودند ناخودآگاه به یاد سرزمینی افتادم که پروردگار نعماتش را بی دریغ بر خاکش افشانده.
بعضی وقتها شکر خیلی چیزها را فراموش می کنیم.
برای شام به شهر شانلی اورفا رسیدم. شهری که به خاطر وجود مقام حضرت ابراهیم (ع) معروف شده .
تقریباً سی چهل پله را به طرف پایین طی کردیم تا به محل مذکور رسیدیم در حقیقت پارک بزرگی بود که محل تولد حضرت ابراهیم هم در آنجا واقع شده.وقتی به پایین رسیدیم خود را در حیاط مسجدی یافتیم .
![]()

بعد از نماز به سمت محلی که مکان تولد حضرت ابراهیم(ع) بوده حرکت کردیم. از حیاط که به داخل قسمتهای دیگر مسجد سرک می کشیدم در یک حجره عده ای که اکثراً هم مسن بودند، را دیدم که در حال استراحت یا قرائت قرآن هستند دلیل هم مشخص بود، آنها از معتکفان بوند!
بعد از گذر از حیاط مسجد به غار محل تولد حضرت ابراهیم (ع) رسیدیم راهروی باریکی که در دل کوه قرار داشت و به قسمت تنگی می رسید که برای وارد شدن به اتاقک کوچکی ناچار باید تا کمر خم می شدی.

![]()
داخل اتاقک پنجره ای چوبی بود که از پشتش منظره غار نمایان بود. شیر آبی هم وجود داشت تا زائران بهر تبرک از چشمه بنوشند

![]()
آب چشمه همچون دریاچه ای تمام پارک و مقام را در بر گرفته بود. بنا به ا قوال در زمان تولد ایشان در آب چشمه ،ماهی هایی هم وجود داشته به همین دلیل ماهی های حاضر در نهر های اطراف پارک از تقدس و حاشیه امنیت بالایی برخوردار بودند .

![]()
دوباره سوار بر اتوبوس تا شب را در سوریه به صبح برسانیم. نیمه های شب بود که متوجه شدم اتوبوس توقف کرده. عده ای خواب و بعضی هم در حال پیاده شدن هستند.از داخل چیزی مشخص نبود پیاده شدم و دیدم داخل گاراژی هستیم احتمال اول که همان عیب و ایراد ماشین بود به ذهنم آمد اما چند لحظه بعد که یک ون ترک سوار داخل گاراژ شد و همچون هواپیما مشغول سوختگیری شد تازه فهمیدم که اینجا شهر قاضی عنتب پاتوق رانندگان محترم جهت فروش گازوییل یارانه ای به نرخ بین المللی است!
دوباره به خواب رفتم و باصدای راهنمای کاروان بیدار شدم که می گفت : "هرکسی گذرنامه خودش را در دست داشته باشد اینجا مرز سوریه است" دوباره پیاده شدیم و مامور کنترل سوری که تریپ بسیجیهای خودمان را داشت گذرنامه ها را نگاه کرد و اجازه ورود به کشورش را صادر کرد.
قبل از اذان بود که به حلب رسیدیم شهری که یاد آور خاطره تلخی در تاریخ تشیع است." زمانیکه کاروان اسرا به همراه سرهای شهدای کربلا از عراق به منطقه شمالی شام یعنی حلب رسیدند در کنار تپه ای به نام جوشن، در غرب حلب برای استراحت توقف کردند تا فردا بسمت دمشق حرکت کنند. سربازان معاویه که آماده استراحت می شدند سر مبارک حضرت سیدالشهدا(علیه السلام ) را بر سنگی قرار می دهند. صبحگاهان برای حرکت، سر مبارک را بر می دارند و چند قطره خون حضرت بر این سنگ ریخته می شود. بعدها سیف الدوله حمدانی شیعه برآن سنگ، حجره و بارگاهی ساخت و آنجا را مسجدالنقطه نامید."
خدمه کاروان مشغول تهیه صبحانه شدند و ما هم برای زیارت مقام راس الحسین (علیه السلام) یا مشهدالحسین (علیه السلام) حرکت کردیم. در آن تاریکی، روشنی های سبز مسجدی که در ارتفاعی بالاتر از ما قرار داشت خودنمایی می کرد و صدای تلاوت ترتیل قاریان که روبه روی هم نشسته بودند ومدام عقب جلو می شدند روحی تازه به فضا می بخشید.

مسجد بسته بود ودر تابلویی نوشته بود که تا قبل از اذان، در گشوده نخواهد شد.برای اولین بار بود که برای نماز صبح، پشت در خانه خدا دسته جمعی انتظار می کشیدم.
بالاخره ماذنه به صدا درآمد و وارد مسجدالنقطه شدیم

بعد از نماز به زیارت جایگاه راس حضرت اباعبدالله (علیه السلام) شتافتیم ضریح کوچکی که به همت شیعیان پاکستان ساخته شده بود

وقتی از پشت ضریح نگاه می کردی سنگ همچون قطعه یخی که قسمتی از آن در معرض حرارت قرار گرفته باشد مقداری از آن فرو رفته بود و لکه های قرمز روی سنگ از جاوید بودن قیام ثارالله حکایت داشت


(حیاط مسجد)
"ساعت 2:45 صبح در شب بیست و سوم رمضان المبارک، شب قدر شب تولد در آخرین سانتی مترهای ایران، شور و شوق عجیبی دارم از طرفی تعیین سرنوشت از طرف دیگر جدایی از ایران.
پرچمی که در خاک به جا می ماند و تو پیش می روی دوست داری برای آخرین زیر پرچم احترام کنی و با صدای بلند سرود ملی را بخوانی و عهد ببندی...
چشمان پرچم به راهت دوخته می شود و تو جزئی از پرچم می شوی ."
بعد از کنترل پاسپورت ها مامور ایرانی از اتوبوس پیاده شد و لحظاتی بعد، در نرده ای بصورت افقی کنار رفت و اتوبوس حرکت کرد و ایران پشت نرده ها جاماند. اینک در خاک ترکیه بودیم وبرای کنترل دوباره پیاده شدیم و در صف گیت ورودی ایستادیم. کمی آن سو تر در اتاقک سربازان ترک چند قاچ هندوانه و ظرفهای غذا وجود داشت که احتمالاً بعنوان سحری مصرف شده بودند.برای اینکه حوصله ام سر نرود نگاهم را به چیزهایی که تازگی داشت می دوختم. به مامورانی که لباسی شبیه پلیسهای آمریکایی داشتند به خط عجیب و غریبی که همه جا پخش شده به خنکی شب و ستاره هایی که درخشان تر به نظر می رسیدند و سیم خارداری که تن تپه ای را دونیم کرده بود
در همین اثنا بود که ماموری از اتاقک بیرون آمد و طوری که انگار در حال خودش نیست به نقطه ای خیره ای شده بود و قدم می زد. به نزدیکی ما رسید متوجه شدم که با لحنی گفت: "شفاعت یا رسول الله" کمی جا خوردم و بیشتر به چهره اش دقت کردم مطمئن بود که کسی به او توجهی نداشته وقتی نگاهی به ما انداخت و با لبخند من مواجه شد سرش را پایین انداخت و به مسیر خود ادامه داد.
خب دیگر، شب قدر و عشقبازی های پیروان محمد (ص)...
بعد از اقامه نماز صبح در گمرک ترکیه سوار اتوبوس شدیم تا آخرین کنترل انجام بگیرد.مامور داخل اتوبوس شد و با اطمینان خاطر از اینکه همه چیز مرتب است و فقط برای اینکه انجام وظیفه کرده باشد پاسپورت مسافران را چک می کرد. پایین رفت و در کنار سرباز اسلحه به دستش ایستاد و اجازه ورود را صادر کرد. سرباز با چشمانی مشتاق به پنجره های اتوبوس ما نگاه می کرد و با دست تکان دادنش به احساسات مسافران ایرانی پاسخ می گفت هرچند مامور کنترل سعی می کرد ابهت ظاهری خود را حفظ کند اما می شد از چشمانش خواند که او هم احساسی چون سربازش دارد.
در گرگ و میش صبح و در لاین مقابل آنقدر کانتینر و تریلر برای ورود به ایران صف کشیده بودند که یاد صفهای طویل گاز در مملکت خودمان افتادم!
. هوا داشت کم کم روشن می شد و مسجدهای تک مناره که به فاصله اندکی از هم ساخته شده بودند، خودشان را نشان می دادند و به این ترتیب اولین صبح خارج از وطن را تجربه می کردم.
جاده های ترکیه تماماً آسفالت نبودند و تنها یک لایه قیر روی زمین ریخته بودند و بعد سنگ ریزه روی آن کشیده بودند به همین دلیل وقتی ماشینی به سرعت حرکت می کرد باران سنگ ریزه بود که پس از آن به زمین می ریخت.
مسئول کاروان توضیح داد که اینجا با ایران فرق می کند از آن جهت که اگر در جاده، خودرویی با عابر پیاده برخورد کند هیچ تعقیب قانونی متوجه راننده نمی شود و مقصر خود عابر است ! برای صبحانه به ساحل دریاچه وان رسیدیم پس با این هشدار جدی حواسمان را بیشتر جمع کردیم و بعد از صرف صبحانه با احتیاط هرچه تمام عرض جاده را طی کردیم تا دستی به آب زده باشیم




![]()
![]()
إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ (اعراف201)
پرهیزگاران هنگامی که گرفتار وسوسههای شیطان شوند، به یاد (خدا و پاداش و کیفر او) میافتند؛ و (در پرتو یاد او، راه حق را میبینند و) ناگهان بینا میگردند.

عطر ریاست به قدری مست و دیوانه کننده است که اگر برای خدمت به حق نباشد از آب بینی بز هم کمتر است
این را خیلی ها می دانند و نمی دانند
از قدیم الایام فرومایگان برای تصدی منسب یا خود را در مسیر رودخانه ریاست قرار می دادند و یا حاکم وقت را به زیر آب می بردند
زمانه عوض شده اما برخی هنوز به سنن جاهلیت پایبندند
پس با تیزی قلمهاشان چنان بر چهره حقیقت تاختند تا دیگر کسی نشناسدش
با نعل های تازه تصویری از او ساختند و همه جا پراکنده کردند
روزنامه روزنامه
آهای مردم! این است عاقبت حب علی
(لطفاً پس از مطالعه در اختیار سایرین قرار دهید تا مایه عبرت دیگران باشد)
شهر در حیرت فرو رفت
در سکوت شب، مظلوم به دفاع برخاست، حضار از پشت شیشه به تماشا نشستند
علی و عدالت و داستان طلحه و زبیر در کلامش جاری شد
جرقه امید شب را اندگی نگران ساخت
مردم به نشانه تایید بهم سری تکان دادند و برگزیدند
از تکرار تکبیرها تاریکی ترک برداشت
روز موعود آمد
خیلی ها لبخندهای لاغر خود را به قصد قربت در برگی از یاس گذاشتند و در قلک مهر ذخیره کردند
باشد برای روز مبادا
روز مبادایی در تقویم نبود اما همه می دانستند آن روز بسیار نزدیک است
قلک به عهد خود وفا کرد و دانه دانه آنها را انتشار داد
میلیونها لبخند
میلیونها غریو
اما سیاه سواران خشمگین، تحمل لبخندها را نداشتند و باز گرد وغبار به راه انداختند
به لبخندها تهمت زدند و قلب قلک را شکستند
عده ای هم زیر پاهاشان ماندند و مردند
به همین سادگی هم نمردند
کشتند!
همچاننکه فاطمه را رقیه را علی اکبر را
اما قاتل؟
نمی دانم شاید همانی که توهم ریاست برسرش زده یا آن دیگری که سپاه شیطان است
راستی سید ببین، شیطان به یاری چه کسی آمده است؟
قلکت را آنقدر
باید از عاطفه لبریز کنی
که اگر یک روز از دست تو
افتاد و شکست
همه جا عطر گل یاس پراکنده شود
«ساعد باقری»
نم نم، غزل ببارد و توفان به پا کند
حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است
چیزی نمانده پشت غزل را دوتا کند
مضمون داغ و واژه و مقتل بیاورید
شاید که بغض شعر مرا گریه وا کند
با واژه های از رمق افتاده آمدم
می خواست این غزل به شما اقتدا کند
حالا اجازه هست شما را از این به بعد
این شعر سینه سوخته، مادر صدا کند؟
مادر! دوباره کودک بی تاب قصه ات ...
تا اینکه لای لای تو با او چها کند
یادش بخیر مادرم از کودکی مرا
می برد تکیه تکیه که نذر شما کند
یادم نمی رود که مرا فاطمیه ها
می برد با حسین شما آشنا کند
در کوچه های سینه زنی نوحه خوان شدم
تا داغ سینه ی تو مرا مبتلا کند
مادر ! دوباره زخم شما را سروده ام
باید غزل دوباره به عهدش وفا کند:
یک شهر ، خشم و کینه ، در آن کوچه – مانده بود
دست تو را چگونه ز مولا جدا کند
باور نمی کنم که رمق داشت دست تو
مجبور شد که دست علی را رها کند...
تو روی خاک بودی و درگیر خار بود
چشمی که خاک را به نظر کیمیا کند
نفرین نکن ، اجازه بده اشک دیده ات
این خاک معصیت زده را کربلا کند
زخمی که تو نشان علی هم نداده ای
چیزی نمانده سر به روی نیزه وا کند
باید شبانه داغ علی را به خاک برد
نگذار روز ، راز تو را برملا کند...
گفتند فاطمیه کدام است ؟ کوچه چیست ؟
افسانه باشد این همه ؛ گفتم خدا کند
با بغض ، مردی آمد از این کوچه ها گذشت
می رفت تا برای ظهورش دعا کند
از کوچه ها گذشت ... و باران شروع شد
پایان شعر بود که توفان شروع شد
حسن بیاتانی

خاطرات ابری
تکه های روشن
تکه های تیره
باد ایام تمامش را برد
ابرها می گذرند
آسمان می ماند
آسمانی بودن را مبر از یادت
به مهربانی معروفی
اصلاً دست خودت نیست میراث آبا و اجدادی توست
انگار کارت همین است چه زیبا به دلبری مشغولی و برایت فرقی ندارد که
صاحب دل کیست
ای رباینده قلبها
نمی دانم چه احساسی است از وقتی مسجل می شود ما را به حضور پذیرفته ای
چشمانمان بی تاب تر از همیشه می شوند و
در مسیر، جاده بی خیال از اشتیاق ما راه خودش را می رود و تنها
امیدمان به سفیران سبزی است که گهگاه ظاهر می شوند و رقم قربت را نشان می دهند
ساعتها می گذرد تن خسته اعداد کوچکتر و بالاخره
«السلام علیک یا علی بن موسی الرضا »
به مشهد الرضا خوش آمدید
اینجا قدم به قدم بوی تو را دارد تقدس از همه جا می بارد دیگر آرامش
پرواز می کند وقتی تلالویی طلایی برق چشمانمان را میگیرد
دل ِ مردابی دریایی خروشان می شود آن هنگام که آهسته و نرم قدم بر می
دارم تا آخرین خیابان فاصله را طی کنم
گنبدی که چشم به آسمان دوخته و فرشتگانی را به نظاره نشسته که برای
گرفتن پرچمی سبز باهم منازعه می کنند
مناره ها را دوست دارم چرا که به احترامت تا قیامت در قیامند
می گویند طلا از وقتی بها یافت که فرش کبوترانت شد راستی داستان آمدن
این کبوترها چیست؟ شاید از آن بچه آهو شنیده اند!
حیاطهای بزرگی که هم برای دویدن کافی است وهم برای رسیدن
چیزی که بیشتر خودنمایی می
کند سقاخانه های این حیاطهاست این همه؟ آهان یادم نبود که صاحبخانه به عطش حساسند
نگاهم به ابرهای مهاجری می افتد که گویا قرار است چند روزی در این خطه
اتراق کنند نمی دانم چرا بغض گلویشان را گرفته
خب طبیعی است آخر این جا غریب
الغربا مدفون است. هواشناسی می گوید این توده هوا از مرزهای غرب و جنوب غربی وارد
کشور ما شده
چه فضای دلپذیری خلق می شود آن زمان که قطرات آسمانی نم نم بر نوای
موذن زاده می لغزند و به بوسه بارانی این آستان مشغول می شوند
از همه جا راه دارد. اینجا دری بسته نیست همه راهروها مانند رودها به
دریا می ریزند
پر از آینه اما به زحمت می توان خود را دید. هرچه چلچراغها تلاش می
کنند بیهوده است اینجا نورهم توان حرکت ندارد
آرام آرام نزدیک می شوم به مرکز ربایش
آنجا که برایت سر و دست می شکنند
آرامش قلبی که در جوارت تجربه کردم آخر در آغوش معشوق و تشویش؟
آه...
زیر آن قوس زرین سرزمینی است
که از آسمان مرتفع تر است
آنجا اقیانوسی است که کس اندیشه ساحل ندارد غرقه بودن آرزوست.
هر کس به طریقی سر صحبت را باز می کرد
پیر مردی که باز هم حج می خواست جوانی همسر آن یکی دیگر شغل، مسکن، شفای بیمار... وای این صدای چه کسی بود؟
کودکی که به زحمت در میان
جمعیت دیده می شد اما صدای زلالش همه را ساکت کرده بود و با ابروانی درهم به او می
نگریستند
باد کنکی در دست داشت بی توجه به همه مدام فریاد می زد
امام رضا تولدت مبارک

به سراغ من اگر می آیید ،
پشت هیچستانم .
پشت هیچستان جایی است .
پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصد هایی است
که خبر می آرند ، از گل واشده دورترین بوته خاک .
روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند .
پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،
زنگ باران به صدا می آید .
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی ، سایه نارونی تا ابدیت جاری است .

گرچه اندک
باز غنیمت بود در جهنم
پیش بینی ها همگی گرما بود
سوزاننده تر از هر موقع
اما باز بارید نم نم
بی ریا با سخاوت
باران
با قدمهای نازک پشت پنجره باز آمد
و همانجا خشک شد
و نسیم پیکرش را بالا برد
عطر پاک باران شهر را پر کرده
تحیر همه جا موج می زد
که چگونه در زمان تیغ خورشید زمین نمناک شد؟
تعجب ممنوع!
که خدای باران وعده هایش بی تخلف می ماند


